اولین دست خط سارینا...
عزیز مامان، جونم برات بگه که دیشب بعد از اینکه از خونه مامانی منیژه اومدیم، بابایی در حال کار کردن با کامپیوتر بود. سارینا خانوم که متوجه حضور بابایی جلوی کامپیوتر شد سریعا خودش رو بابایی رسوند و کمی از خودش صدا در آورد که بابایی بغلش کنه. بابا محمد بغلت کرد و دو تایی جلوی کامپیوتر بودید ولی یه لحظه هم سارینا خانوم بدون حرکت نمی نشست و دستش به موس یا هر سیمی که می رسید می کشید. و بابایی دل رحم هم وقتی ذوق و اشتیاقت رو دید، صفحه word رو باز کرد و تو رو جلوی صفحه کلید برد. واقعا قیافه ات دیدنی بود مثل اینکه تمام دنیا رو بهت داده بودن و با کلی ذوق همه ی انگشتات رو هی روی صفحه کلید می کوبیدی. بعد از چند دقیقه با...
نویسنده :
مامان محدثه
3:13


