عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین دست خط سارینا...

عزیز مامان، جونم برات بگه که دیشب بعد از اینکه از خونه مامانی منیژه اومدیم، بابایی در حال کار کردن با کامپیوتر بود. سارینا خانوم که متوجه حضور بابایی جلوی کامپیوتر شد سریعا خودش رو بابایی رسوند و کمی  از خودش صدا در آورد که بابایی بغلش کنه. بابا محمد بغلت کرد و دو تایی جلوی کامپیوتر بودید ولی یه لحظه هم سارینا خانوم بدون حرکت نمی نشست و دستش به موس یا هر سیمی که می رسید می کشید. و بابایی دل رحم هم وقتی ذوق و اشتیاقت رو دید، صفحه word رو باز کرد و تو رو جلوی صفحه کلید برد. واقعا قیافه ات دیدنی بود مثل اینکه تمام دنیا رو بهت داده بودن و با کلی ذوق همه ی انگشتات رو هی روی صفحه کلید می کوبیدی.  بعد از چند دقیقه با...
29 آبان 1390

سفر مکه بابایی حسین

عزیزم، دیشب (٢٧/٨/٩٠) بابایی حسین بعد از ٥٠ روز از سفر حج برگشت... ما از شب قبلش خونه مامانی منیژه خوابیده بودیم، من و مامانی تو رو حموم بردیم.    بعد حموم سریعا خوابت برد ولی تا صبح بی قراری کردی و نمی تونستی راحت بخوابی . هر نیم ساعت به نیم ساعت از خواب می پریدی و با شیر خوردن می خوابیدی، خلاصه ساعت ٦ صبح بود که دیگه واقعا خسته شده بودم و فکر کردم که شاید گرسنه ای و شیرم سیرت نمیکنه، خلاصه کمی سوپت رو گرم کردم و بهت دادم . کمی اوضاع بهتر شد و خانمی تا ٩ صبح خوابیدن... فردا بعدازظهرش هم بابایی حسین از سفر مکه اومد و شام رو خونه شون بودیم . بعد از شام هم ، به سمت خونمون اومدیم...
29 آبان 1390

سارینا جونم 7 ماهه شد...

گلم، امسال هفت ماهگی ات با روز عید غدیر (٢٤/٨/٩٠) برابر شده بود. عسلم از آمدنت ٧ ماه گذشت...     نازنینم، ٧ ماه پیش (٢٤ فروردین) برای اولین بار چشم های خوشگلت رو به این دنیا باز کردی و حالا (٢٤ آبان) از اون قشنگ ترین روز خدا ٧ ماه می گذره... ٧ ماه زندگی کردن با دخترم چه مزه ای داره... ٧ ماه مادری کردن برای دختر عسلم چه لذتی داره...   انگار همین دیروز بود که برای اولین بار تو رو توی بغلم گرفتم، این ٧ ماه خیلی زود گذشت ... بعضی مواقع از این گذر سریع زمان خیلی دلم می گیره، دوست دارم عقربه های ساعت کندتر حرکت بکنن تا من از بودن با سارینا ...
29 آبان 1390

بالاخره چهار دست و پا راه افتادی (هفته آخر هفت ماهگی)

عزیز مامان، توی هفته آخر ٧ ماهگی ات، دیگه کاملا چهار و دست و پا را با تسلط میری و بین راه برای استراحت هم که شده خودت می نشینی و دوباره راه می افتی... خیلی علاقه به زیر میزها و صندلی ها داری و روزی چند بار تو رو از زیر میز ناهار خوری که لابه لای صندلی ها  گیر می افتی بیرون می کشم.    وسایل رو می گیری و حتی نیم خیز میتونی بلند بشی.   ولی هنوز از کلمات "دد، بب، مم " خبری نیست و حتی یه لحظه هم به لب های من و بابایی نگاه نمی کنی که مثلا این کلمات رو برات تکرار کنیم و فقط به فکر این هستی که هر جوری شده از دست من و بابایی فرار کنی و با حالت چهار دست و پا به طرف اسباب بازی ها و میز و صندلی ها بر...
28 آبان 1390

اتفاقات مهم روز عید غدیر...

عید غدیر امسال با اتفاقاتی که در اون روز افتاد به یادماندنی شد... اول اینکه روز عید بود و با خانواده باباجونی و عمو عباس شون به خونه چند تا سید برای عید دیدنی رفتیم و عیدی هم گرفتیم. (توی روز عید این لباس های صورتی خیلی بهت میامد، ماه شده بودی و بابا محمد رو هم نگو که هر موقع او رو می دیدم در حال عکس گرفتن از دختر یکی یه دونه اش بود. فکر می کنم یه 20 تایی عکس ازت گرفت که من چند تا رو اینجا برات گذاشتم)   الهی مامان فدای اون خنده روی لبهات بشه...   دوم اینکه مصادف بود با 24/8/90 که در واقع خانومی پا توی هشت ماهگی گذاشته بود.       ...
26 آبان 1390

شب عید غدیر

عسلم، امسال شب عید غدیر توی خیابون های شهر جشن و نور افشانی بود به همین خاطر وقتی بابایی از سر کار اومد، گفت که تو رو ببریم بیرون تا چراغ های رنگی و آتیش بازی ها رو ببینی... من و تو و بابایی و عارف و سینا و خاله زهرا و مامانی منیژه باهم رفتیم بیرون هوا خیلی سرد بود و تو  توی ماشین خوابت برد. وقتی که صدای آتیش بازی اومد از خواب بیدار شده بودی و اون چشم های خوشگلت رو گرد کرده بودی و با دقت به نورهای رنگی نگاه می کردی و خوشت اومده بود.   این هم چند تا عکس از اون شب: الهی مامان فدای اون چشمات بشه...     ...
26 آبان 1390

هدیه روز دختر

دخترم باید ما رو ببخشی که تقریبا با تاخیر ٢ ماه کادویت رو که به مناسبت روز دختر برایت سفارش داده بودیم ، آماده شد. خلاصه بعد از کلی پیگیری از طرف ما و بد قولی آقای فروشنده در نهایت بوفه  اتاق سارینا جونم در شب عید غدیر آماده شد و اون رو تو اتاقش گذاشتیم... تخت و کمدی که مامانی منیژه روی سیمونی زحمت کشیده بود، یه بوفه داشت که ظرف هات رو اون تو گذاشته بودیم، من و بابا محمد هم برات یه بوفه دیگه خریدیم که اسباب بازی هات رو اون تو بگذاری. قابلت رو نداره، ایشالاه که خوشت بیاد...      قبلا کمد و بوفه ات این جوری بود : حالا که کادوی روز دختر رو برات خریدیم، دیگه دو تا بوفه داری و با کمبود جا...
26 آبان 1390

من خدایی دارم...

  من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها ! مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند ...   ...
25 آبان 1390

یه خبر داغ داغ داغ...

          سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم   قضیه کشف شدن اولین مروارید کوچولوی سارینا خانوم از این قرار بود: دو روز قبل از عید غدیر (٢٢/٨/٩٠) بعد از ظهر بود که عمه احترام زنگ زد و خبر داد که سارینای خونش به شدت پایین اومده و باید سریعا سارینا رو ببینه. اول من و بابایی تو رو برای جوش های دور دهنت به دکتر بردیم و آقای دکتر یه پماد داد، بعد از اونجا من و تو و بابایی به خونه عمه احترام رفتیم. عمه احترام برامون میوه آورده بود، تو در حالی که توی بغل فاطمه بودی هی بشقاب رو طرف دهانت می بردی یه لحظه فا...
25 آبان 1390

یه اتفاق خیییییلی بد...

٢ روز بعد از عید قربان (١٨/٨/٩٠) مثل همیشه بابایی ساعت سه و نیم از سرکار اومده بود و داشتیم ناهار می خوردیم  ولی تو بازیگوشی می کردی و می خواستی بیایی وسط سفره، یه بشقاب و قاشق بهت دادیم که سرگرم بشی ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدیم که قاشق رو محکم به بشقاب زدی و بشقاب شکست. من سریعا تو رو برداشتم که دستت به تکه های شکسته بشقاب نخوره ولی وقتی توی بغلم اومدی ناگهان متوجه خون تو دستت شدم و فهمیدیم که تو همون چند ثانیه کارت رو کرده ای و دستت رو به بشقاب شکسته زده ای. من که فقط گریه می کردم و رنگ صورت بابایی هم عین گچ سفید شده بود. هر کاری می کردیم خونت بند نمیامد. سریعا تو رو تو پتو گذاشتیم و منو بابایی و مامان جونی ت...
24 آبان 1390